emrooz dar tarikhe 21 bahmane navad dar khane madaram hastam . chand sal ast ke weblag nevisi ra kenar ghozashe am . ta in ke emrooz baraye peyda kardane jomle nevisi haye pesaram sari be ghoghayam zadam . etefaghate ziadi dar in modat oftade ast . ma be khaneye digari dar koye faraz rafteim . bache ha bozorg shodeand
tina baraye khodash khanoomi shoode ast japon miravad pol misazad hanooz ham haman eynak ra mizanad enaki ghermez ba meshki tazin shode ke yek ghalb royash bood ama pak shode besiar jedi va kamharf vali bazi vaghtha poor harf miravad toye otaghash darash ra ghofl mikonad piano mizanad anar va hendone va noon panir kheyli dost darad va mikhahad mohandese shahrsazi ya memari shavad
ama nima hanooz taghriban haman andaze ast hanoz sheytan ast footbal be tore jedi peygiri mikonad ghadash kami boland shode va dostane ziadi darad game baz ast va be sene bologh darad miresad sedayash gosh karash va hanooz khande ro ast
baba
هرکسی برای جا و مکان خاصی به دنیا میاید.
بسته به شخصیت ،هویت و .......
مثلا یک آخوند بیشتر عمرشو تومسجد میگذرونه ،به دلایل متفاوتی، از پای منبر خوشش میاید از سادگی اونجا خوشش میاد از احترامی که مردم بهش میزارن خوشش میاد ، خلاصه یه چیزی اونجا هست که اندورفین خونشو اونجا میبره بالا.
خیلی زنها مخصوصا شرقی بیشتر عمرشونو تو آشپز خونه میگذرونن بجز اونهایی که اجبارا این کارو میکنن و تو رویا جای مخصوص خودشونو دنبال میکنن خیلی هام اونجارو دوست دارن یا خیلی از مردام هستن که آشپز خونه رو دوست دارن .وسط ظرفا غذاها بوها ......................
ورزشکارا بیشتر تو باشگاها سپری میکنن روی زمین بازی ،جلوی توپ ،تور، رقیب خلاصه فضای مسابقه و بازی، حس خوبشونو تغذیه میکنه.
سیاستمدارا تو جلسات مهم .جلوی تریبون .تو تلویزیون ،حس مهم بودن ،خطر ،تصمیم گیریهای خیلی مهم ....................
مجریها جلو دوربین حال میکنن .
شما دوست دارین کجا همه زندگیتون سپری بشه.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خانه دوستی جمع میشدیم.. طبق قرار قبلی هر دفعه که دور هم جمع میشد یم داستانی می نوشتیم و می خواندیم .البته این داستانهارا بر اساس تمام اصولی که توی کلاسهای داستان نویسی که میرفتیم و به ما اموخته میشد می نوشتیم. رعایت زمان و مکان و شخصیت پردازی درست و هزار جور اصول ریز و درشت دیگر. اما کم کم که قرار ها محکمتر می شد علاقه ما به نوشتن داستان کم رنگ تر می شد.
دیدیم حوصله نوشتن داستان نداریم گفتیم نقد بنویسیم بعد دیدیم حوصله نوشتن نقد هم نداریم گفتیم زندگی نویسنده ها را زیرو رو کنیم بعد انگار حوصله همدیگر را هم نداشتیم این شد که دیگر ننوشتیم ونخواندیم .یک سال گذشت بدون خواندن بدون نوشتن انگار نیرویی مارا از این دو چیز فاصله می داد کتابها را که تو کتابخانه میدیدم نگاهی می انداختم و عبور میکردم منی که بعضی وقتها 24 ساعت خودم را زیر لحاف با کتاب زندانی میکردم تا تمام شود نمیدانم چه شده بودحالا انگار فرار میکردم .
حالا که بعد از یک عمر ارزو برای پرداختن جدی به مقوله نوشتن کلاس رفته بودم و قرار مدار گذاشته بودم انگار خالی شده بودم از حس نوشتن خالی خالی.
حالا دیگر یکسال گذشته بود .رفتم سراغ تنبک.... سازی که به عشق برادرم میزنم هروقت می اید ایران مینشینیم او سه تار می زند و من تنبک روزانه تمرین را شروع کردم درگیری و نگرانی های این روزهای بعد از انتخابات را رها کردم توی صداها نت ها /تق تق ها .
تق تق های بم و ریز و گرفته .تم .بک ............میانه /ریز/ریتم ها ووووووووووووووو
انگار قطار راه می افتد/ صدای پای سربازهایی که ر|ژه می روند .صدای انگشتها یی که پشت سر هم روی پوست کشیده میشوند و به سوی نا کجا اباد میروند. خودم را رها میکنم توی صداها حالا به همه صداهای توی طبیعت پیوند میخورم .
صدای پای سربازها /صدای باتوم /صدای شکستن شیشه/ صدای الله اکبر. صداها برایم معنای وسیعتری می یابند. صداهایی از اعتراض .درست مثل صدای تم وسط پوست تنبک که همیشه بلندترین صداست وسر هر ضرب با آن شروع میشود.
بلند میشوم قلم و کاغذ را برمیدارم رهایش میکنم دوباره خودم میشوم پر میشوم از حس نوشتن . همین حرکت قلم روی کاغذ هرجوری که می خواهد باشد مثل صدای سازم باید بگذارم صدای درونم از راه انگشتانم روی صفحه کاغذ سرازیر شوند و موسیقی روحم را بشنوم هرچه که باشد بی قاعده های کلاسی بی هیچ اصولی میخواهم صدای خودم را بشنوم من فقط وفقط همین را میخواهم.
از همه قاعده هایی که دست آدم را میبندد تا نتواند به انچه که دوست دارد بپردازد بیزارم.
من تنها و تنها یک قانون را میشناسم ازاد بودن برای رسیدن به انچه که عاشقشش هستم .
در هر حرفه ای که هستید نه اجازه دهید به بدبینی های بی حاصل الوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می اید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانه هایتان زندگی کنید .نخست از خود بپرسید :((برای یادگیری و خوداموزی چه کرده ام ؟)) سپس همچنان که پیش می روید ، بپرسید :(( من برای کشورم چه کرده ام )) و این پرسش را انقدر ادامه بدهید تا به این احساس شادی بخش برسید که : ((شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید )) اما هر پاسخی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد ، هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک میشویم هر کداممان باید حق انرا داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:
((من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام.))
لویی پاستور
(1865-1822)

مرو دشت
مرودشت را میتوان گفت سابقه ای به عمق تاریخ دارد .زیرا در وجه تسمیه آن نزدیک به شهر خرابه استخر بوده که مرو نام داشته .شهر مرودشت فعلی از سال 1314 همزمان با احداث کارخانه قند و شکر شکل میگیرد زبان ان فارس است و در 45 کیلومتری شیراز قرار دارد حقیقتا 5 کیلومتر تا تخت جمشید. دنیایی است برای خودش چه افسوس که من تا همین دیروز این شهر را نمیشناختم.
از اثار تاریخی مهم ان تخت جمشید ،نقش رستم و ویرانه های شهر استخر است .دیگر مناطق ان میدان بسیج،بند امیر ،کشتزارهای افتاب گردان ،چشمه ابوالمهدی،میدان قدس،میدان امام حسین،بهشت گمشده،کعبه زرتشت کاخ بار عام .وووووووووووووووووو
اگر نام ان را پرسپولیس میگذاشتند بهتر نبود.
معلم، مربی، استاد، راهنما ،مرشد ،
مخلصتونم،هزاران هزار شاخه گل نثار روح مهربانتان.
رفته بودم یزد باورم نمیشد این همه اثار تاریخی ،اینهمه نبوغ برای ذخیره کردن اب واستفاده درست از باد و نور خورشید ،انهم ۴٠٠ -۵٠٠ سال قبل .قلعه نارین که بر میگردد به زمان مادها اما بازهم همان سیستم ذخیره اب را میبینی یا یخچال خشتی و کبوتر خانه که بنای بسیار زیبایی است که هزاران خانه برای کبوتران دارد تا فضله هایش را جمع کنند و کود درست کنند.
و ایین زرتشت که چه ساده می گوید پندار نیک گفتار نیک کردار نیککه البته در یزد باز تاب این تفکر را میشود به راحتی دید در جای جای ان.
پرستشگاهی به نام چک چک جایی که چک چک اب را می پرستند و گرمای اتش را این زرتشیان عزیز.
زیر سایه درختی مینشینی که روزی عصای مهربانو الهه زرتشت بوده و حالا با همان چک چک اب شده درختی عظیم ومیان ان صحرای گرم و کویری فکر میکنی که توی بهشتی.
بعد می روی توی خیابانهای یزد زیر گذر ها خشتی ولو میشوی یاد گذشته های دور میکنی و پا به خانه لاریها میگذاری و توی اب انبارهایش زیر بادگیرها خنک می شوی و توی حیاط میایستی و نگاه می کنی رشک میبری خانه دوقسمت دارد تابستانه وزمستانه بدون مصرف هیچ گونه انرژی نفت و گاز و سوخت هسته ای زمستانه با گرمای خورشید و تابستانه با باد بادگیر ها خنک میشود.
به اتشکده قدم می گذاری نقش فروهر همان که زرتشت را با سه بال نشان میدهد بالای ساختمان است وداخل اتشی که ١۵٢٠ سال است خاموش نشده گرمای اتش این نماد زیبایی از گرمای محبت و گرمای قلب انسانها براستی سزاوار پرستش نیست .
هزار جای دیگر هم میروی مسجد جامع که عقل از سرت میبرد، میدان امیر چخماق،باغ دولت اباد ،زندان اسکندر ،خانه جناب خاتمی،کاروانسرای عباسی ،میبد برای خرید سفال و و و و همه طی دوروز .
اخر سر هم میروی هتل مشیر الممالک و توی ان حیاط پر از گل سرخ فالوده میخوری
هنوز هم نمی خواهی این سرزمین باد و اب و نور را ببینی.
به مهتاب قسم من روی ماه را فراموش نکرده ام وقتی که لاغر شده بود و دیگر نمی خندید.
به آفتاب قسم من ان روز به خورشید سلام دادم وقتی که روی گل برگ نشسته بود توی حباب شبنم و توی نی نی چشمهای من جا میشد.
به دریا قسم من به آن ماهی کوچک که توی جوی آب دست و پا میزد و تنها مانده بود نگاه کردم و بوسه فرستادم.
به خدا قسم کوچکترین ذره ها را می پرستم،
اگر تو باشی و گوشه لبانت شیار کوچک خوشبختی من جاری باشد ،
لبخند تو ( پریسا)ُ
سبز
توی چشمانت خیره شده بودم
خودم را دیدم با یک لیوان سبزپر از چای داغ
به نیم رخ ایستاده بودم
شال سبزی هم سر کرده بودم
می خندیدم
باد توی درختهای پشت سرم پیچیده بود و برگهایش را می رقصاند
لیوان را جلوی لبانم گذاشته بودم
اندکی چای نوشیدم
چشمانت را بستی
نکند چای را روی خودم ریخته باشم و سوخته باشم
(این داستان واقعی است)
سلام راذیو ............
بفرمایید......
من از خدمت خانم دکتر..........یه سئوالی داشتم.
بفرمائید من کارشناس برنامه هستم امروز برنامه حل مشکلات زناشویی با کمک حدیث هایی از قران است .شما سئوالتون رو مطرح کنید خانم دکتر............... جواب میدن.
والله من خانمم چند وقت پیش یکسری مسئله و سوال شرعی داشتن که زنگ می زدن به حاج اقایی و حل مسئله می کردن .از وقتی این موضوع شروع شد اخلاق خانمم تو خونه بهم ریخت دیگه منو قبول نداشت از من ایراد میگرفت بی حوصله شده بود حتی به بچه ها و کار خونه نمی رسید .تا اینکه تازگیها درخواست طلاق کرده.
ببخشید هنوز خانم شما با اون حاج اقا تلفنی در رابطه است؟
بله بله.
هنوزم طرح مسئله می کنه .
بله بله.
فکر می کنید به ایشان وابسته شده.
والله..........................اون بنده خدام تقصیر نداره چی بگم .
دوباره می پرسم ایا به ایشان وابستگی پیدا کرده.؟
والله راستش دو هفته است خونه زندگیشو ول کرده و رفته منزل اون بنده خدا.
خوب پس دیگه حل مسئله ای در کار نیست خانم شما به ایشان وابسته شده شما زحمت بکشید از اتاق فرمان شماره منو بگیرید شخصا زنگ بزنید مسئلتون رو در میان بگذارید .
سپاسگزارم.
به سکوت که سلام می کنم از من می گریزد.
دلم برایش تنگ شده.
شاید با من قهر باشد.
این صدا ...این صدای ملعون که در ذهنم لانه کرده و از هر روزنه ای سرک میکشد.
نمی گذارد سکوت با من حرف بزند با همان زبان بی زبانیش با ان چشمهای نازنین که مرا بی واسطه به دیدن جهان دعوت میکرد
این صدای ملعون اگر بگذارد.؟؟؟؟؟؟؟
23 مهر پریسا
نظرات ()